اتفاقات زیادی افتاده است . باورنکردنی است اما در فاصله این دو پست تغییرات زیادی کرده ام .اصلی ترینش وقتی بود که خسته از گندی که زده بودم و برای فرار از برخورد دیگران به حمام پناه بردم . اعتراف میکنم که یک ربع اول مثل یک احمق شکست خورده پهن زمین سرد حمام شده بودم و زار میزدم و مدام این فکر در سرم جولان میداد که اگر پدر خانه بود امکان نداشت اجازه بدهد اینطور با من برخورد کنند اگر بود یک جوری گندم را جمع و جور میکرد و میان هق هق هایم میگفتم چرا یک موی پدر در تن ز نیست. که همان لحظه این فکر وحشتنا
برچسب:
نویسنده: کوروش قربانی
تاريخ: پنجشنبه
13 آذر
1404 ساعت: 20:40